شرلوک هلمز به صحرانوردی میرود!
نمی دونم اینو قبلاً شنیدین یا نه
اما خوب اصلاً مهم نیست ، دلم می خواد بنویسمش ، به هیشکی هم ربط نداره !
مخصوصاً بعضیا ! که اول اسمشون طهرانیه!!!
میگن یه روز شرلوک هلمز، همون کارآگاه معروفه، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیرش خوابیدند…
نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمون رو نیگاه کرد ؛ بعد واتسون رو بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چی می بینی؟!
واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !
هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!
واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد
از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون ! هیچ به این فکر کردی که چقدر ابلهی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری اینه که چادر ما را دزدیده اند!!!
|